نویسنده: کیمیا . ش کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: اجتماعی - عاشقانه
مقدمه:من بالای پشت بام دلخوشی ام،
به بادبادکِ آرزوهایم نگاه می کنم...
بادبادکی که نخ ندارد؛
و تازه اگر هم داشت ، در دست دیگری بود...
کسی چه می داند؟!
که من برای رسیدن به تو چقدر نقشه کشیدم...
و کسی چه می داند؟!
تمامِ نقشه هایم بر آب شد...
کسی چه میداند؟!
شاید راه رسیدن به تو آنقدرها هم که می گویند پر دردسر نباشد...
همۀ سختی اش آویزان کردن یک طناب از سقف است...!!
شاید کمی بیشتر...
کسی هیچ چیز را نمی داند...
امشب که آسمان بی ابر است ، چه حقایقی را می شود رصد کرد...
"ستاره ای دنباله دار"
مانند یک روسپی، تمام آسمان را به دنبال یک مکان امن میگردد...
گفتم که ، کسی چه می داند؟!
امشب هر چند جای ماه خالی است؛
اما در همین ظلمات هم می شود راه را پیدا کرد...
کسی چه می داند؟!
خودمانیم بگو...
آن شب که مثلِ امشب بود؛
آری درست است ؛همان شب را می گویم...
که آستین پیراهنت دوباره حسِ خساستش گُل کرده بود؛
و حاضر به پاک کردنِ اشکهایت نبود...
آن شب که آن طرف شهر، خروار خروار غیرت را
با گِرَم گِرَم هوس معاوضه میکردند...
همان شبی که بوی سینه بندِ بی بند، و باران، شهر را پر کرده بود...
و دست خیلی ها بند بود...!!!
همان شبی که بادبادکِ آرزوهایم از بالای خانه تان رد شد...
درست همان شب؛
درست همان شب که تو با یک عطسه از خواب پریدی...
و دیگر نه مرا می خواستی نه خودت را...
و من مطمئنم کسی نمی داند،
داستانِ اولین بوسه ات،
صبح همان روز بود...
و مطمئن تر از آن،
که هیچکس نمی داند،
بوسۀ خداحافظی ات همان اولین بوسه بود...
و هنوز هم کسی نمی داند که مرز بین عشق و نفرت؛
می تواند یک بوسه باشد و بلعکس...
راستی، ...خودمانیم؛
من هم درست نفهمیدم...
نه آن روز و نه آن شب را...
فقط می دانم اولین بوسه ات طعمِ بوسه خداحافظی را داد..
به همین سادگی...
خودت هم نمی دانستی...!!!
:: بازدید از این مطلب : 106
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2